صفحه اصلی درباره ما گالری تصاویر تماس با ما ورود کاربران
منوی سایت
امتیاز دهید
پیشخوان
اوقات شرعی
تقویم مناسبتی
دیکشنری آنلاین
تماس با ما

تماس با ما

تقویم روز

یكشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۸
آمار بازدید

بازدید امروز : ۶

بازدید این هفته : ۵۰۴

بازدید این ماه : ۱۹۳۰

آمار کل بازدید : ۲۸۹۴۰۲

افراد آنلاین : ۰ نفر

آی پی : ۳.۲۳۴.۲۱۴.۱۱۳

 صفحه اصلی محتوای آموزشی مشاهده محتوای آموزشی

 
داستانک

الاغ

نویسنده : اسداله شمائی

سنگ نسبتاً بزرگی وسط جاده ی اصلی روستا افتاده بود . کسی نمی دانست چه کسی آن را آن جا انداخته است . سنگ که به اندازه یک توپ چهل تکه فوتبال بود درست وسط جاده قرار گرفته بود و جاده را به دو قسمت مساوی تقسیم کرده بود . راننده ها با دیدن سنگ،فرمان را به راست یا چپ می چرخاندند و از سمت راست یا چپ سنگ عبور می کردند و پس از رد کردن سنگ از این که لاستیک و وسیلۀ شان را به سلامت از سنگ گذرانده اند کلی خوشحال می شدند .تا نیمروز، سنگ وسط جاده جا خوش کرده بود .

آفتاب گرم تابستان به وسط آسمان رسیده بود که مردی سوار بر الاغ پیدایش شد. مرد الاغ سوار از مزرعه اش       برمی گشت . سایه ی کلاه لبه دارش روی صورت سوخته اش افتاده بود .الاغ از حاشیه ی جاده به آرامی حرکت    می کرد . مرد سنگ را که دید الاغش را نگه داشت از الاغ پیاده شد سنگ را برداشت و به حاشیه ی جاده انداخت .

راننده هایی که از شهر برمی گشتند دیگر سنگ را در وسط جاده ندیدند . مرد الاغ سوار، ماشین ها را که با سرعت از جاده می گذشتند تماشا می کرد و لذت می برد .

 

گربه

نویسنده : اسداله شمائی

ایده ی یکپارچه سازی زمین های کشاورزی روستاهای منطقه شان از همان ترم های اول دانشکده ی کشاورزی در ذهنش جا کرده بود و حالا پس از سه سال و نیم با مدرک مهندسی کشاورزی در خانه ی رئیس شورای اسلامی یکی از روستاها نشسته بود . بخار چایی که جلویش گذاشته بودند به هوا بلند بود . برای حاج ناصر و دیگر اعضای شورا از مزایای طرح یکپارچه سازی گفته بود . سعی کرده بود اصطلاحات علمی به کار نبرد و به زبان خودشان با آن ها حرف بزند . خودش بچه ی یکی از همین روستاها بود و در همه ی روستاها همین کار را می کرد . تا می توانست از کاهش هزینه های تولید،افزایش کیفیت،حمایت های دولت ،بیمه و ...برایشان گفته بود.این هفتمین روستایی بود که طرح یکپارچه سازی را برای اعضای شورایش توضیح می داد . شک وتردیددر چهره ی اعضای شورا پیدا بود .همه ، مزایای طرح را خوب فهمیده بودند اما راضی نبودند پای سند اجرای آن را امضا کنند .ذهن شان درگیر                           ضرب المثل بود :« هیچ گربه ای برای رضای خدا موش نمی گیرد.» و به این فکر می کردند که پسر حاج نایبِ اهل روستای سهند علیا ، چه سودی از این طرح یکپارچه سازی می برد که این همه برایش حرص می خورد .

از مدرک مهندسی اش کاری ساخته نبود . آن چه مانع اجرای طرح بود در ذهن اعضای شوراها بود . ضرب المثلی که از نسل های گذشته به آن ها رسیده بود و درحقانیت و درستی اش کوچک ترین تردیدی نداشتند .

بیرونِ ده ضمن این که درگیر گرفتن پنچری موتورسیکلتش بود به این فکر می کرد که کجایش شبیه گربه است ؟!

 

اسب

نویسنده : اسداله شمائی

دایی رضا وزیرش را که از دست داد روحیه اش را باخت و برای تلافی اسبش را از آن سر صفحه ی شطرنج برداشت و وزیرم را که هنوز از جایش تکان نداده بودم زد و گفت : « این هم از وزیر شما آقا سعید!.»

گفتم:« دایی رضا اسب اِل می ره !»

دایی رضا گفت:« اسب ما غیرِ اِل حرکات دیگه ای هم بلده!»

دیگر بازی با دایی رضا لذتی نداشت . بدون هیچ حرفی بلند شدم و به حیاط رفتم .

نظر دهید . . .           نظرات کاربران

 

 کلیه حقوق این سایت متعلق به دبيرستان شاهد خوشنام زنجان می باشد