صفحه اصلی درباره ما گالری تصاویر تماس با ما ورود کاربران
منوی سایت
امتیاز دهید
پیشخوان
اوقات شرعی
تقویم مناسبتی
دیکشنری آنلاین
تماس با ما

تماس با ما

تقویم روز

چهارشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۸
آمار بازدید

بازدید امروز : ۹

بازدید این هفته : ۳۶۷

بازدید این ماه : ۱۷۸۴

آمار کل بازدید : ۲۸۷۷۳۶

افراد آنلاین : ۲ نفر

آی پی : ۱۸.۲۰۴.۵۶.۱۰۴

 صفحه اصلی محتوای آموزشی مشاهده محتوای آموزشی

 
مقاله ای درباره ی منزوی - شمائی

#_ftnref1



 

«آتش به جانی دیگر[1]»                                                                  پیشکش به دوست فاضلم عاصم اسدی 

 









                                                                                                               که خود آتش به جانی دیگر است


 

اسداله شمائی


 

 

با ساختن یک در یا پنجره  به کسی نجّار نمی گویند.مردم به کسی«نجّار»  می گویندکه تمام عمر،با چوب کار می کند و هزاران در و پنجره،نردبان،چهارپایه و ... می سازد . «شاعری» هم،چنین است. مردم به کسی شاعر می گویندکه تمام عمر با کلمه کار می کند و هزاران جمله ،عبارت،ترکیب،استعاره، تشبیه و ... می سازد. شاعری یک شغل است . یک حرفه است.

 اما این تعریف،به  اصطلاحِ عالمان علمِ منطق،«مانع» نیست،چرا که شامل «شاعرانِ مناسبتی» هم    می شود. زیرا آن ها هم تمام عمر،به اقتضای مناسبت ها شعر می سازند و  در مجالس و محافل         می خوانند و مردم نیز شاعرشان می دانند. فرق در چیست؟«شاعران حرفه ای» و «شاعرانِ مناسبتی»، ظاهراً فرقی ندارند. طلای اصل و بدل هم ظاهراً فرقی ندارند و فقط هنگام گرو گذاشتن در بانکِ کارگشایی،فرقشان پیدا می شود. آن جاست که محک تجربه به میان می آید و دارنده ی جنسِ بدل،سیه روی می شود و حتی جرئت آن را پیدا نمی کند که جنسش را ر وی پیشخوان بگذارد! این که امروزدوستداران شعر فارسی برای یاوه های معزّی ، عنصری ، قاآنی و ... تره خرد نمی کنند اما سروده های سعدی،حافظ،مولوی ، شهریار،منزوی و ... را چون کاغذ زر می برند،بی حکمت نیست . 

پس اول باید ببینیم شعر خوب چیست؟

حقیقت این است که این پرسش،پاسخ ندارد .

اما همه ی تولید کنندگان و مصرف کنندگان شعر -  شعرگویان،شعر خوانان،منتقدان ادبی و نظریه پردازان ادبیِ دیروز و امروز و فردا - به این وسوسه  افتاده اند و  می افتند و خواهند افتاد که تعریفی جامع و مانع از «شعر خوب» ارائه دهند .

برای نمونه،الیوت می گوید : « شعر خوب شعری است که هرکس آن را بخواند بگوید : من هم اگر      می خواستم بگویم همین را می گفتم، اما از عهدة آن بر نمی آمدم.»[2]

اما این معیار،خیلی ذوقی است و از آن جا که تربیت ذوقی افراد متفاوت است،شاید راهی به دهی نبرد.

نگاهی اجمالی به محتوای المعجم ها ، اسرارالبلاغه ها، کتاب های بدیع،  بلاغت،معانی و بیان و     نظریه ها و مکاتب ادبی جدیدِ قرن اخیر ، گواه تلاش آن ها برای دادن پاسخ به این پرسش است . اما آن ها نتوانسته اند و هرگز نخواهند توانست از  راز «شعر» رازگشایی  کنند . اگر می توانستند به قول فرمالیست ها « سر از کار این «ماشین» در بیاورند» تا حالا باید هزاران سعدی ، مولوی و حافظ یا  شکسپیر ، پوشکین و گوته،تحویل جهان می دادند. ادعای بزرگ  فرمالیست ها برای سر در آوردن از « ماشین ادبیات» شکست خورد . اما فرمالیست ها در این شکست تنها نیستند . همة بوطیقا نویسان دیروز و امروز و فردا در این سرنوشت، مشترک هستند. البته این شکست،از قدر پاسخگویان         نمی کاهد چرا که:

دوست دارد شعر! این آشفتگی                      کوشش بیهوده به از خفتگی[3]

 

چرا راز شعر هیچ گاه آشکار نمی شود؟

زیرا آن چه درباره ی شعر گفته می شود،همه،منتج از شعرهایی است که سروده شده است . بوطیقانویسان با بررسی شعرهای شاعران می گویند  که شعر از کلمه ساخته شده است . موسیقی دارد . آشنایی زدایی دارد . ابهام، ایهام،استعاره و تشبیه دارد . تضاد و تناقض دارد و ... . آن گاه به تعریف استعاره و تناقض و ... می پردازند و نمونه پشت نمونه ردیف می کنند تا از راز شعر پرده بردارند اما سرانجام پس از حرّافی بسیار،به این نتیجه می رسند که حق مطلب ادا نشده است و هنوز سخن بسیار ناگفته مانده است.

 

 تمام کتاب های بلاغت و بدیع با ظهور یک شاعر تازه(می دانم که غبار عادت مانع از دیدن تازگی و طراوت  این کلمه می شود، لذا لطفاً آن را به صورت «حادث» در زبان عربی و «fresh»در زبان انگلیسی ببینید!) زانوی غم به بغل می گیرند چرا که همه ی آن رشته ها پنبه می شود و این تازه ها، زیبایی شناسی تازه ای می طلبند. در همین قرن دیدیم که با ظهور نیما آن کتاب ها از نو نوشته شدند.

 

 نیما در جایی می گوید:« شاعر،استاد زبان است .» یعنی شاعر است که قواعد زبان را تعیین می کند . وقتی تعیین قواعد با شاعر باشد این اطلاعاتی که از روی اشعار شاعران گذشته به ما داده شده دیگر دردی را دوا نمی کند .

 

 خوانندگان شعر ،منتقدان و نظریه پردازان ادبی پس از هست شدن شعر ، هست می شوند. شاعر،آنها را به وجود  می آورد.متن اوست که کسانی را به اسم خواننده و منتقد و نظریه پرداز خلق می کند.اگر حرف نیما را بخواهم گسترش بدهم چنین می شود :«شاعر،خالق همه چیز است.» او جهانی               می آفریندکه یگانه و بی نظیر است .خواننده،وارد این جهان می شود و از آن دیدن می کند.             در «شعر خوب» آن چه خواننده می بیند تازه و منحصر به فرد است .طراوت،تازگی،بکر                       و دست نخورده بودن،ویژگی «شعر خوب» است. شعر خوب، چون تازه است مثل خودش است و شبیه هیچ شعری نیست.شاعران اصیل دنیایی نو می آفرینند و همزمان با آفریدن دنیای نو، زبان،نو          می شود. برای شناخت هر شاعر اصیلی ،زیبایی شناسی تازه ای باید به میدان بیاید .در واقع با ظهور هر شاعر اصیل آن مقیاس های گذشته دوباره باید بازنگری شوند . علوم ادبی،غلام شعرند و همیشه از پس می آیند.

 

پرسشِ «شعر خوب چیست؟»  پاسخ ندارد اما می شود پرسنده را ساکت کرد.چگونه؟

 

«می گویند روزی در یکی از مکاتب«ذن» شاگردی شیئی را به استاد نشان داد و از سر کنجکاوی پرسید :این چیست؟استاد با نگاهی ملامتگر آن شیء را به طرف شاگرد سُر داد.

یعنی این همین است که می بینی.»[4]

 ما هم به طرف پرسندة پرسشِ «شعر خوب چیست؟» این غزل منزوی را سُر می دهیم:

 

دیگر برای دم زدن از عشق باید زبانی دیگر اندیشید

 باید کلام دیگری پرداخت باید بیانی دیگر اندیشید

 تا کی همان عذرا و وامق ها؟آن خسته ها آن کهنه عاشق ها

باید برای این بیابان نیز دیوانگانی دیگر اندیشید

تا چند شیرین داستان باشد؟ افسونگری نامهربان باشد

باید برای دل شکستن نیز نامهربانی دیگر اندیشید

پروانه را با خویش بگذاریم خسته ست دست از او برداریم

دیگر خوراک شعله را باید آتش به جانی دیگر اندیشید

هرکس حریف عشقخوانی نیست با هر مغنّی این اغانی نیست

 باید برای اوج این اجرا آوازه خوانی دیگر اندیشید

 از هر که و ازهر زبان دیگر تکراری است این داستان دیگر

یا دست باید برد در طرحش یا داستانی دیگر اندیشید

تا بر هدف چون تیر بنشیند ابزار یا بازو؟چه می بینید؟

شاید به جای آرشی دیگر باید کمانی دیگر اندیشید[5]

 

  شاعران برای رسیدن به این خلاقیت،زایندگی و تازگی، ققنوس وار تمام هستی خویش را در اختیار شعر قرار می دهند.

منزوی به گواه زندگی و آثارش « شاعر حرفه ای» و «تازه» است.او تمام وجودش را به شعر می بخشد یا بهتر است بگویم که شعر تمام وجودش را طلب می کند.شعر از شاعر می خواهد که دل به غیر نبندد و با او بی پرده و بی پیرهن شود:

پرده بردار و برهنه گو که من               می نخسبم با صنم با پیرهن

      گفتم ار عریان شود او در میان              نی تو مانی نی کنارت نی میان

آرزو می خواه لیک اندازه خواه            برنتابد کوه را یک برگ کاه

         آفتابی کزوی این عالم فروخت             اندکی گر پیش آید جمله سوخت[6]

منزوی در تحلیل شعر ققنوس نیما،دیدگاهش را درباره ی شاعران و هنرمندان حرفه ای چنین بیان می کند:

 

« مردی که تمامی اوقات بسیاری از سال های عمرش را تنها به شعر اندیشید و حرکت به جانب شعری که شعر زمانه بود با تمامی آن چیزی که نیازهای روزگار را از شعر برآورده می کرد و در این رهگذر چشم از بسیاری چیزها فروپوشید. رنج های بسیاری برد و آسایش های بسیاری را نخواست تنها برای آن که معشوق چیزی ببیند و چیزی بخواهد ، راست چون ققنوس که دعوت معشوق _آتش_ را اجابت می کند.»

« آری او نیز از عاشقان بزرگ بود . با معشوقی به نام شعر که در برابر وصل خود، از شاعر زندگیش را خواست و شاعر زندگیش را داد چرا که جز این نمی توانست. چرا که ققنوس هم جز سوختن در اتش کاری دیگر نمی توانست. این هر دو از تقدیری همانند می گویند. تقدیری که زندگی را از مرگ می زایاند. جوجگکان ققنوس و شعرهای نیما،اینها هستند که هستی آن ققنوس و این ققنوس وار را ادامه می دهند...»

« سوختن ققنوس در آتش به معنی سربرکردن ققنوسانی دیگر از خاکستر اوست.جوجگکانی که در دل خاکستر مادر که باد از این سو به آن سو می کشاندش، از تخم سربرمی آرند و هستی را ادامه می دهند . و این است آن راز پرشکوهی که تلاش سی سالة فردوسی را فی المثل معنی می کند و یا فداکاری پر ارج نیما را . این راز شعر است ، یا نه که راز هنر است که پیوسته برای ماندن خود از پاسدارانش که هنروران باشند ، قربانی ها می طلبد . ای بسا عمرها و زندگی ها که در میان واژه های شعر شاعران یا رنگ های پردة نقاشان پنهان شده اند،تا به کلام و رنگ زندگی جاودان بخشیده باشند.»[7]

منزوی با نوشتن سطرهای بالا، درباره ی نیما، کارم را آسان کرده است.تک تک این واژه ها و جمله ها در مورد خودِ منزوی هم صادق است.

درباره محتوای اشعار منزوی هیچ نمی گویم چرا که هیچ نباید گفت. صورت و معنا در شعرِ ناب،چنان در هم گره می خورند که باز کردنش محال است.«تولستوی گفته است اگر ازمن بپرسند که آناکارنینا دربارة چیست،من آن را دوباره از نو می نویسم . یعنی اگر از مولوی بپرسند که «آینة صبوح را ترجمة شبانه کن »یعنی چه ؟خواهد گفت : یعنی«آینة صبوح را ترجمة شبانه کن » چون هر گونه تغییری در این مصراع برای بیان معنی،از بین بردن «متن» و«معنی متن»است .»[8]

 

در پایان برای انبساط خاطر خوانندگان و ادب آموزی! آن ها ( ادب از که آموختی؟از بی ادبان.)، بخش کوتاهی از نوشته ی  مهدی سهیلی را که در مقدمه ی یکی از مجموعه هایش آورده و در  انکار شعر  و هنرمنزوی است، می آورم و خواندن کل این مقدمة تاریخی ، عجیب ،شگفت انگیز و آموزنده را شدیداً به خوانندگان توصیه می کنم.

 

« ...

یک بیت هم که عیب لفظی ندارد و دارای عیب معنوی است:

دریای شور انگیز چشمانت چه زیباست

آن جا که باید دل به دریا زد همین جاست!

 

این بیت شاید در نظره ی اول برای آسانگیران بی تعمق دلچسب باشد اما باید بدانند که بی معناست .

دل به کدام دریا بزنیم؟ به چشم که چون دریا ست؟

چگونه می توان دل را به چشم زد؟آیا گوینده می خواهد از ضرب المثل معروف به دریا زدن سود بجوید؟ بسیار خوب محل استعمالش در این بیت نیست.آیا می خواهد بگوید دل به دریا بزنیم و کاری بکنیم یا می خواهد بگوید:دل به دریا بزنیم و به وصال برسیم یا می خواهد بگوید : دل به دریا بزنیم و چشمش را ببوسیم؟یا می خواهد بگوید: باید دل به دریا بزنیم و از معشوق خواهشی بکنیم ؟!

شعر که این ها را نمی گوید . شعر کاملاً لال است بقیه ی جمله چیست ؟ فعلش کجاست؟جمله ابتر است و یکی از شواهد بارز المعنی فی بطن الشاعر!

بیت دیگر:

من با تو از هیچ طوفان هراسی ندارم

ای ناخدای وجود من ای از خدایان خداتر(!)

معلوم است آقای گوینده فرصت نفرموده اند چند روز دستور زبان فارسی را بخوانند و بی درنگ آهنگ شاعری کرده اند .

او ندانسته است که «تر»علامت صفت تفضیلی تنها پس از صفت در می آید نه اسم!

ما می توانیم بگوییم کوچکتر گرانتر-بی سوادتر- شاعرتر ناشاعرتر فصیح تر و غیره امّا نمی توانیم بگوئیم:

قلم تر کاغذ تر درخت تر

مانمی توانیم بگوییم این خیابان از فلان خیابان خیابان تر! است.

این یادآوری ها از بدیهیات است که هر کس کمی با زبان پارسی آشنا باشد می داند و باز تذکریست برای جوانان تازه کار و علاقمندان نوجوان شعر!»[9]

 

 

 

 

منابع:

مثنوی

 دیدار در متن یک شعر – حسین منزوی- انتشارات آفرینش -1384

رستاخیز کلمات – شفیعی کدکنی- انتشارات سخن -1391

از کهربا و کافور- حسین منزوی- انتشارات آفرینش-1376

صورت و معنا در شعر حسین منزوی- عاصم اسدی.پایان نامة کارشناسی ارشد  دانشگاه زنجان-1392

مجلة کارنامه شماره 16-17.

اولین غم و آخرین نگاه – مهدی سهیلی - انتشارات کتابخانه سنائی- چاپ سوم - 1368

 

 



[1] برگرفته ازاین بیت منزوی است :

پروانه را با خویش بگذاریم خسته ست دست از او برداریم

دیگر خوراک شعله را باید آتش به جانی دیگر اندیشید

 

[2] رستاخیز کلمات – شفیعی کدکنی- انتشارات سخن -1391

[3] از مثنوی با تغییر یار به

نظر دهید . . .           نظرات کاربران

 

 کلیه حقوق این سایت متعلق به دبيرستان شاهد خوشنام زنجان می باشد